تبلیغات
سایت تفریحی و سرگرمی - مطالب ابر مطلب جالب

از وب سایت یا وبلاگ خودتون درآمد کسب کنید - عضویت در بهترین سیستم همکاری در فروش ایران
محافظ ضد اشعه كارت سوخت و كارت های بانكی شما , کارت های شما دیگه نمی سوزد
درست مثل شعبده بازها كارهای شگفت انگیز انجام دهید
بدون نیاز به جستجو در اینترنت مقاله و پایان نامه دانشجویی خود را آماده كنید
مجموعه ای بی نظیر و ضروری برای تمام دارندگان گوشی های اندروید
آموزش نحوه بكارگیری هر دو نمیكره مغز برای ثبت بهتر مطالب در مغز
چگونه یك ارتباط و زندگی عشقولانه و دلپذیر با نامزد یا همسر خود داشته باشیم؟؟
از آخرین مدل های ساعت که هم اکنون در سرتاسر دنیا در حال عرضه هستند بازدید کنید
میخوای با دوستات شوخی کنی و کلی بخندی! پس بیا اینا رو ببین
از جدیدترین و زیباترین مدل های عینک دیدن کنید
اگر به دنبال بهتربن ها هستی ... این یكی از آنهاست
وای عجب چیزایی کلیک کن حتما ببین

• زندگی عجیب مردی 3 زنه + تصاویر | مطالب جالب , گالری عکس ها ,

زندگی عجیب مردی 3 زنه در آمریکا !+ تصاویر

جو ، مرد 42 ساله آمریکایی که با دو خواهر دوقلو و خاله اونها ازدواج کرده .

او از این سه زن،24 تا بچه داره در ایالت یوتای امریکا زندگی میکنه


بقیه عکس ها رو در اینجا ببینید

برچسب ها: زندگی، عجیب، مرد، ازدواج، خواهر دوقلو، مرد 3 زنه، موضوع جالب، مطلب جالب، عکس دیدنی، مطلب شنیدنی، عکس، عکس قشنگ، عکس عجیب، خانواده عجیب،

نوشته شده توسط علی
• اندرزهای شکسپیر برای لذت از زندگی | مطالب جالب , مطلب آموزنده ,
اندرزهای شکسپیر برای لذت از زندگی


برای دیدن این مطلب کلیک کنید

برچسب ها: اندرز، لذت از زندگی، شکسپیر، اندرزهای شکسپیر، پند آموز، جالب، دیدنی، نکته های آموزنده، آموزنده، مطلب آموزشی، حکمت آموز، مطلب جالب، مطلب شنیدنی، دانستنیهای جالب،

نوشته شده توسط علی
• هوش ایرانی | مطالب طنز و سرگرمی ,
یک ایرانی داخل بانکی در نیویورک شد، نزد کارشناس بانک رفت و گفت:
 که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا رو داره و به همین دلیل
 نیاز به یک وام فوری به مبلغ 5000 دلار داره.
 
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره و مرد هم سریع دستش رو توی جیبش کرد و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو، بالاخره با وام آقا موافقت کرد، آن هم فقط برای دو هفته، کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت و ماشین رو به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

مرد بعد از دو هفته همان طور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار کارمزد وام را پرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت: از این که بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم، ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک میلیونر هستید. سوالی که برای من پیش اومده اینه که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام بگیرید؟

آقای ایرانی یه نگاهی به کارشناس کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک می تونم ماشین 250 هزار دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و فقط با 15.86 دلار پارک کنم؟

برچسب ها: هوش ایرانی، یه مطلب جالب، هوش سرشار ایرونی، مطلب شنیدنی، مطلب جالب، مطلب قشنگ، هوش ایرونی،

نوشته شده توسط علی
• ارزشمندترین نکته های زندگی | مطالب جالب , مطلب آموزنده ,

ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند ویا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.


پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.


زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد .

 

آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود

 

ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم .

 

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم .

 

مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟

 

او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.

 

به او گفتم: بنظرمرسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم.

 

او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد

 

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم.

 

وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود،


موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.

 

با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .

 

وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم

 

وآنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود

 

دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود.

 

پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم.

 

هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد،

 

و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران رامیخواند.

 

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.

 

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم،

 

هیچ چیز غیرعادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم .

 

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

 

وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟

 

من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

 

چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.

 

کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.

 

یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:

 

نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت.

 

وتو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم .

 

درآن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم

 

که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

 

هیچ چیز در زندگی مهمتر ازخدا و خانواده نیست.

 

زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور

را به وقت دیگری واگذار نمود.


برچسب ها: ارزشمندترین نکته های زندگی، نکته های زندگی، مطلب عارفانه، مطلب جالب، مطلب شنیدنی، چیزهای زندگی، مهم ترین چیز در زندگی،

نوشته شده توسط علی
• آیا همیشه تمام کارها ی ناخوشایند بد شانسیست؟ | مطالب جالب , مطلب آموزنده ,

روزی پیر مردی با پسرش همراه با تمام دارایی خود یعنی یک اسب زندگی میکرد.

زندگی بر وفق مراد بود و زمان نیز میگذشت.

روزی اسب پیر مر گریخت و رفت تمام اهل آبادی به پیر مرد  میگفتند:

پیر مرد بد شانسی آوردی اسبت که رفت دیگر چه کار می خواهی بکنی ؟

و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .

چند روز بعد اسب پیر مرد با یک گله اسب باز گشت

همه اهل آبادی به پیر مرد میگفتند :

چه خوش شانسی که یکی رفت و چند آمد

و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .

چندی بعد پسر پیر مرد در حال تعلیم اسبها افتادو پایش شکست.

و باز همان اهالی به اوگفتند:

پیر مرد بد شانسی آوردی  پای پسرت شکست دست تنها شدی .

و باز  همان جمله بود که:همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او .

چند روز بعد از طرف حاکم فرمان رسید که همه جوانان باید به جنگ بروند.

در آن آبادی همه رفتند اما پسر پیر مرد ماند و کمک حال پدر شد .

حال خود شما بگویید  که آیا همیشه تمام کارها ی ناخوشایند بد شانسیست؟

یا همه کارهایه خوب خوش شانسیست ؟

 در هر صورت توکل بر او تحمل سختی ها را بیشتر میکند.

در پناهش سعادت مند باشید.


برچسب ها: داستان، جالب، آموزنده، شنیدنی، کارها ی ناخوشایند، بد شانسی، مطلب جالب، مطلب آموزنده، مطلب شنیدنی، داستان قشنگ،

نوشته شده توسط علی
 شارژر همراه پاور بانک حتما کلیک کن ببین